شمشیرهایمان را غلاف کردیم
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 1:14
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. خوابم نمیبرد. بلند شدم بروم یک قرص سرماخوردگی بخورم. آخر میدانید؟ من به اکثر قرصها حساسیت دارم. یا یک جایی از بدنم درد میگیرد بعد از خودنشان، یا خارش میگیرم، یا از حال میروم. حساسیتم به قرص سرماخوردگی از نوع از حالرفتگی است. یعنی طوری بیهوش میشوم که بعد از هفت-
غمی به بزرگی یک، دو یا شاید هم چند طبقه
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 1:14
خیابانها را مو به مو یادم هست. نگهبانی را یادم هست. حیاط و فضای سبز و پیادهرَوی طولانی تا آپارتمان را یادم هست. رنگ و نوع درختها را یادم هست. از آن طرف، توی واحد را یادم هست. آشپزخانه، اتاقخواب، دستشویی، پذیرایی، حتی تراس کوچک خاکگرفتهاش را یادم هست. اما... در ورودی آپارتمان را یادم نیست. طب
به نام خدا، ایزدبانو هستم، بیست و پنج و نیم ساله از تهران
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 12:37
آنقدر درگیر درس و پایاننامه شدهام که وقت سر خاراندن هم ندارم. باور کنید سرم را نگه میدارم آخر شب قبل از خواب میخارانم! چند هفته است دارم دربارهی ایزدبانوان میخوانم و مینویسم. ایزدبانوان هندواروپایی که ماشاالله، خدا زیادشان کند(!) تعدادشان دستکمی از جمعیت کرهی زمین ندارد. هر چیزی در عالم که
رفتم تو لاک خودم!
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 17:49
حال شما را شاید از روی رنگ پوستتان بفهمند یا از روی حالت چشمهایتان؛ حال من را اما از روی ناخنهایم میفهمند. لاک که میزنم، خوبم. لاکهایم که لبپر میشود و درستشان نمیکنم یعنی حوصله ندارم. آن وقتهایی هم که لاک نمیزنم بهتر است کسی نزدیکم نشود. پ.ن: من هیچ کانال یا پیجی برای نوشتههایم ندارم. هرچه هست، همین...
میبخشه؟!
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 7:06
تندیس بهترین جملۀ عاشقانۀ قرن را اهدا میکنیم به «ببخشید دلتو شکستم». شبیه این است که یک مرغ بخرید، بکُشید، پرهایش را بکنید، تکهتکهاش کنید، توی زعفران و پیاز بخوابانید، به سیخ بکشید، روی منقل بگذارید، بعد که حسابی مغزپخت شد بگذارید لای نان و بخورید. آنوقت بگویید: «ببخشید خوردمت مرغ جان!» # نیکولای_آب...
رفتنیها
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 7:06
هرکس به زندگی آدم میآید، یک جوری هم از زندگی آدم میرود. یکی میمیرد و میرود، یکی مهاجرت میکند و میرود، یکی ازدواج میکند و میرود، یکی هم هست ولی انگار رفته. غم رفتن این آخری از همهشان غمتر است... # نیکولای_آبی
یک متر مفرح!
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:05
زمان خریدن یا اجارهکردن یک خانۀ جدید، حواستان به اندازهاش باشد. نه اینکه خانه را با مبل و فرش و اثاثهایتان بسنجید. خانهای بگیرید که برای شادیهایتان کوچک باشد و برای غمهایتان بزرگ. آنوقت رهگذری که از زیر پنجرهتان رد میشود، مجبور نیست هر روز صدای دعواها و گریههایتان را بشنود و هر روز توی دلش بگوید: «ی...
مهربانی شاخ و دم ندارد، خط دارد، خط!
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:05
دستم طوری سوخته بود که نمیتوانستم انگشتهایم را تکان بدهم. صدای جلز ولز کردن پوستم را میشنیدم. حس میکردم هر تکه از گوشتم را میتوانم جدا کنم و بیندازم برای ماهیها. بچهها با تعجب میگفتند: «واقعا قرمز شده! نمیری یهوقت؟!» داشتم میمردم از درد و صدایم در نمیآمد. نمیخواستم سفر استاد و همکلاسیه
میخواهم ازدواج کنم، چون...
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:05
قبل از عید بود. با رفیقم رفته بودیم یکی از این بازارچههای مثلا نوروزی برای گشتوگذار. کنار غرفهای که گلدانهای ریز و درشت سرامیکی میفروخت، دلم لرزیده بود. ایستاده بودم به تماشا. بعد هی قیمتها را پرسیده بودم و هی با انگشت جمع و تفریق کرده بودم و هی قولم را با خودم مرور کرده بود که مثلا: «دیگه هی
مثل دوست داشتن
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:05
نوشت: «بی قید و شرط و بدون زمان، مثل مصدر». راست میگفت، مصدرهایی که فعل میشوند، نصف زیباییشان را از دست میدهند. مثلا دقت کردهاید که «خواندن» چقدر زیباتر از «خواندم» است. وقتی میگویید «خواندم» یا «میخوانم» یعنی یا کتابی را خواندهاید و تمام شده، یا میخوانید و بالاخره تمام میشود، ولی وقتی ا
سیصد و هشتاد و چهار ولی تنها
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:05
سرم را گذاشته بودم روی میز. شمارهخوان رستوران صدا کرد: «سیصد و هشتاد و چهار». سرم را بلند نکردم. دوباره گفت: «سیصد و هشتاد و چهار». باز هم سرم را بلند نکردم. برای بار سوم گفت: «سیصد و هشتاد و...» هنوز چهارش را نگفته بود که بالاخره زورم را جمع کردم و از جایم بلند شدم، اما قبل از اینکه اولین قدم را
تالاپتالاپ... این صدای قلب بچهتونه
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:25
یک وقتهایی میخواهی بنویسی اما نمیتوانی، به این وضعیت میگویند «نازایی». یک وقتهای دیگری میتوانی بنویسی اما نمیخواهی، به این وضعیت میگویند «سقط جنین». بدترین حالتش میدانید چیست؟ اینکه تا نصفهی راه رفته باشی، یعنی متن را توی ذهنت نوشته باشی اما بعد پیش خودت بگویی «من که نمیخوام بنویسم» و بر
آگاهنده
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 22:23
* نیلوفر نیک بنیاد *نظرخواهی بسته است که فکر نکنید موظف به آمدن و نظر دادن هستید. هر کس میآید قدمش روی چشم. اگر کار یا نظری هم دارید به ایمیل موجود در پروفایل بفرستید، حتما جواب میدهم.* کپیبرداری نکنید. از ما گفتن *
اهم... اهم
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
هیچکس نمیداند که من چند سال است هر شب با صدای سرفههای او خوابم میبرد و هر روز قبل از زنگزدن ساعتم، با صدای سرفههای او بیدار میشوم. بعضیوقتها فکر میکنم حتی خودش هم به سرفههایش عادت کرده و دیگر صدایشان را نمیشنود. سرفههایی که چند سال است با ریتم و ضربآهنگ خاصی در خانهمان پخش میشود و ه
نشکن آقا، نشکن!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
گفت: «فردا میتونیم ببینیم همدیگه رو؟». قبل از اینکه جوابش را بدهم، با پای عفونتکردهی درب و داغانم لنگان لنگان تا اتاق رفتم، کتابی را که یک ماه قبل برایش خریده بودم، برداشتم. تند تند صفحههایش را ورق زدم تا آن تکهی مورد علاقهام را پیدا کنم و توی صفحهی اول برایش بهعنوان یادگاری بنویسم. بعد ب
چطور؟
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
طوری به دوستداشتن آدمها بیاعتماد شدهام که هرکس ادعا میکند دوستم دارد، پوزخندی میزنم و توی دلم میگویم: «این هم رفت تو لیست خالیبندها!» یا من زیادی پرتوقعم یا دیگران واقعا ادعایشان پوچ است. وگرنه چطور ممکن است کسی را دوست داشته باشیم ولی ده روز یک بار هم یادش نکنیم؟ چطور ممکن است کسی را دوست
عشقهای لهجهدار
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
یک روز یکهو صدای آشنای کسی را پشت سرت میشنوی: «ببخشید خانوم، خیابون رامین کجاست؟». توی یک لحظه به این فکر میکنی که برگردی و با سیلی در گوشش بزنی یا محکم در آغوشش بگیری و شکایت تمام سالهای دوری را سرش بریزی؟! اما وقتی برمیگردی، غریبهای را میبینی با لهجهای آشنا. لهجهای که انگار هیچطوری فرامو
خُلم؟ نه!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
انگشت پام را جراحی کردهام و با اینکه دکتر ده دوازده لایه باند پیچیده دورش، تمام باندها قرمز و خونی شدهاند. بعد من با این وضع نشستهام بقیهی ناخنهایم را لاک قرمز زدهام که یکوقت آن انگشت بیچاره احساس تنهایی و غربت نکند. مثلا فکر کند خودش هم لاک قرمز زده. یا فکر کند خونیشدن شتری است که روی هر ن
درد آمد. درد با هذیان آمد. درد با هذیان در باران آمد...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم. سوراخهای ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمیشد. آب داغ میخورد به زخم خشکنشدهام و بیشتر درد میگرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگهای قری میآمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی کردم
دلگشادی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:44
گفت: «دلم تنگ شده برات.» گفتم: «خب چرا نمیای همدیگه رو ببینیم؟» گفت: «آخه دیگه کارم اون سمت نیست، مسیرم نمیخوره!» گفتم، نه، چیزی نگفتم! توی دلم به این فکر کردم که چقدر دلتنگ شدنش را باور نمیکنم. # نیکولای_آبی