در خانهٔ مادرم یک موضوع بسیار مهم وجود داشت و آن هم پیازداغ بود. در تمام عمری که آنجا زندگی میکردم، مامان پنج صبح بیدار میشد و روی کوچکترین شعلهٔ گاز با کمترین درجه، پیازداغش را بار میگذاشت. هنوز نمیدانست برای ناهار قرار است چه چیزی بپزد، فرقی هم نداشت، مهم آماده شدن پیازداغ بود. اوایل زندگی مشترکمان من هم همین کار را میکردم. بعدها دیدم در خیلی از غذاها میتوان پیازداغ نریخت و به جایش صبحها بیشتر خوابید.
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
به نظرتان طوطیها هم گاهی توی فکر میروند و دلشان برای کسی تنگ میشود؟ مثلاً اگر صاحب جدیدشان در حال دیدن یک برنامهی تلویزیونی دربارهی طرز تهیه باقالاقاتق باشد، ممکن است با خودشان بگویند: «ئه، از این غذاها که مامانم میپخت، یادش بهخیر...»؟!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
گفتم: «من عاشق راه رفتن رو زمینم و شنا کردن توی آب. کاش میشد پرواز تو هوا رو هم تجربه کنم. با چتر و هواپیما نه ها! خود خود پرواز!»
گفت: «گل بکش!»
مدادم را برداشتم و گوشه دفترم چند تا گل کشیدم. بعد بالهایم را باز کردم و ویزویزکنان پر زدم و روی اولین گل نشستم...
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی