خرید بک لینک

گفت: «فردا میتونیم ببینیم همدیگه رو؟». قبل از اینکه جوابش را بدهم، با پای عفونتکردهی درب و داغانم لنگان لنگان تا اتاق رفتم، کتابی را که یک ماه قبل برایش خریده بودم، برداشتم. تند تند صفحههایش را ورق زدم تا آن تکهی مورد علاقهام را پیدا کنم و توی صفحهی اول برایش بهعنوان یادگاری بنویسم. بعد با خیال راحت جواب دادم: «آره، ساعت فلان». کتاب توی دستهایم بود. هشتصد بار متن صفحهی اول را خواندم که مبادا نقطهای، ویرگولی، چیزی جابهجا گذاشته باشم. لبههای کتاب را با بلوزم پاک کردم که یک وقت توی این یک ماه خاک نگرفته باشد. همان موقع جواب داد: «راستی فردا نمیتونم بیام اون سمت. باشه یه روز دیگه». کتاب را انداختم لای خردهریزها و مشغول انجام بقیهی کارهایم شدم. همیشه زودتر از چیزی که فکرش را بکنید بال درمیآورم و زودتر از چیزی که فکرش را بکنید، بالهایم تلقتلق میشکند!

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

صفحه بندی