سرم را گذاشته بودم روی میز. شمارهخوان رستوران صدا کرد: «سیصد و هشتاد و چهار». سرم را بلند نکردم. دوباره گفت: «سیصد و هشتاد و چهار». باز هم سرم را بلند نکردم. برای بار سوم گفت: «سیصد و هشتاد و...» هنوز چهارش را نگفته بود که بالاخره زورم را جمع کردم و از جایم بلند شدم، اما قبل از اینکه اولین قدم را بردارم، آقاهه از آن پشت پیتزا را داد دست گارسون، بعد انگشتش را بهطرف من نشانه گرفت و گفت: «اینو بده به همون دختره که تنهاست». هر گاز که به غذایم می زدم به این فکر میکردم که چقدر غمانگیز است اگر در سرتاپای وجودم هیچ ویژگی دیگری جز تنها بودن دیده نشود...!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی