خرید بک لینک

دستم طوری سوخته بود که نمیتوانستم انگشتهایم را تکان بدهم. صدای جلز ولز کردن پوستم را میشنیدم. حس میکردم هر تکه از گوشتم را میتوانم جدا کنم و بیندازم برای ماهیها. بچهها با تعجب میگفتند: «واقعا قرمز شده! نمیری یهوقت؟!» داشتم میمردم از درد و صدایم در نمیآمد. نمیخواستم سفر استاد و همکلاسیهایم را زهرمار کنم. جزیره را گشتیم. روستا را گشتیم. کوه را گشتیم. دره را گشتیم... کل شهر فقط یک پزشک داشت و ما سفرمان آنقدر طولانی نبود که وقتی برای رفتن پیش پزشک داشته باشیم. قرار بود سر راه از داروخانه پماد بخریم اما داروخانه ندیده بودیم. تا مغز استخوانم میسوخت. برگشته بودیم خانه. زورم میآمد مانتو را از تنم دربیاورم. همانطور با مانتو نشسته بودم که در اتاقمان را زدند. در را باز کردم. پماد را داد دستم و روش استفادهاش را گفت و رفت سمت اتاق خودشان. آنوقت شب تنهایی توی شهری که بیشتر از هزار کیلومتر با شهر خودمان فاصله داشت رفته بود داروخانه پیدا کرده بود و برایم پماد سوختگی خریده بود. یک سال و نیم گذشته. دستم دیگر نمیسوزد. رنگش هم بهتر شده و از قرمزی و سیاهی اولیه درآمده. فقط هنوز یک خط روی دستم مانده که دلم میخواهد هیچوقت پاک نشود. این و آن بهش میگویند «خط سوختگی» اما من اسمش را گذاشتهام «خط مهربانی». آخر میدانید؟ هروقت نگاهش میکنم یاد مهربانی آن شبش میافتم و ناخودآگاه لبخند میزنم...

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

صفحه بندی