خرید بک لینک

هیچکس نمیداند که من چند سال است هر شب با صدای سرفههای او خوابم میبرد و هر روز قبل از زنگزدن ساعتم، با صدای سرفههای او بیدار میشوم. بعضیوقتها فکر میکنم حتی خودش هم به سرفههایش عادت کرده و دیگر صدایشان را نمیشنود. سرفههایی که چند سال است با ریتم و ضربآهنگ خاصی در خانهمان پخش میشود و همه به آنها عادت کردهاند به جز من! نه که آدم دیرعادتی باشم ها، معمولا به همهچیز و همهکس زودعادت میکنم، اما نمیدانم این یکی چرا توی کتم نمیرود. هر بار با هر «اهم اهم» چشمهایم خیس میشود، گلویم درد میگیرد و توی دلم آروم میگویم: «خدایا...بس نیست؟ گناه داره!» همیشه چیزهای بزرگ نیست که آزارمان میدهد، بعضیوقتها یک سرفهی کوچک میتواند بزرگترین غم تاریخ باشد. آنقدر بزرگ که حتی صدای سرفهی راننده تاکسی هم تو را به گریه بیندازد. آنقدر بزرگ که از چندین متر اینطرفتر، صدای سرفهی مردی در واگن مردانهی مترو را بشنوی و بغضت را قورت بدهی. آنقدر بزرگ که وقتی مادرت میگوید: «فلانی خیلی پسر خوبیه. بذار بیان باهاش بیشتر آشنا شو»، اول از همه بگویی: «میشه بپرسی پسرشون سرفه هم میکنه یا نه...؟» و نگاههای شاخدار مادرت را با بغض تلخ چند سالهات قورت بدهی.

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

صفحه بندی