ماهی قرمز ها مرگ را فراموش نمی کنند - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:02
ماهیقرمز بودن دردِ بزرگی است. مخصوصا وقتی همتنگیات بمیرد و تو هر سه ثانیه یک بار از خودت بپرسی «فلانی کو؟»، بعد یادت بیفتد که مرده، که نیست، که دیگر برنمیگردد. ماهی قرمز که باشی، هرچقدر هم حافظهات کوتاه باشد، هیچوقت مرگ را فراموش نمیکنی؛ و این نهایت بدبختی است...
برده داری به سال 1395 هجری شمسی - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:02
در تعزیهای که امروز دیدم، از میان تمام نقشهای ریز و درشتی که بین آدمبزرگها و بچهها تقسیم شده بود، نقش «برده» را داده بودند به دختر کوچولوی سیاهپوستی که از هموطنان جنوبی خودمان بود. دارم فکر میکنم این همه تکنولوژی و پیشرفتی که ما را توی خودش غرق کرده، چطور قدرت این را ندارد که یک مشت تفکرات خاک خورده...
و خطی که بین نیمکتمان نکشیده ایم - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 1:40
دروغ چرا؟ به پسرۀ میز بغلی عادت کردهام. وقتی خوراکیهایش را با من قسمت میکند، وقتی خودکارهای رنگیام را به او قرض میدهم، وقتی سر بحث با اتاق بغلیها طرف من را میگیرد، وقتی موقع خواندن عددهای بزرگ صفرها را برایش میشمارم، وقتی لبخند میزند، وقتی حالش را میپرسم، یعنی به او عادت کردهام. شبیه یک دختربچه کلاس...
رومیزی نباشیم - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 5:46
از میز بیزارم. از اینکه بخواهم پشت میز بنشینم و آدمهای دیگر بهخاطر میزم به من احترام بگذارند. از اینکه اعتماد به نفسم وابسته باشد به میزم، قدرتم وابسته باشد به میزم، اخلاقم وابسته باشد به میزم و در یک کلام کل جانم خلاصه بشود در «میز»، بیزارم. از اینکه من را صرفا با میزم بشناسند، در واقع من میزم باشم...
غم گوزنی - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:55
بعضیوقتها گوزنی میشوم که جلوی شاخش میخارد اما نمیتواند آن را بخاراند. همینقدر غمناک، همینقدر ممکن...!
در جستجوی توله اژدهای کله غازی - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:55
یک روز خیلی معمولی همانطور که داشتم خیابان محل کارم را به طرف ترمینال تاکسیها طی میکردم یکهو به سرم افتاد که باید یک روسری تکرنگ داشته باشم. یک روسری که رنگش نه طوسی باشد و نه آبی. نمیدانم آن را برای چه میخواهم. حتی لباسی ندارم که با این رنگ روسری ست بشود. اما درست ده روز است که خیابان به خیابان، مغ...
وقتی که فکرت می پرد هر جا... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:55
آقای همکار همانطور که اتودش را توی دست گرفته بود، رو کرد به من و پرسید: «ببخشید، شما نوک ندارین؟». جواب دادم: «نه، من بال دارم». خندید. بالهایم را باز کردم و از پنجره سمت چپ پریدم بیرون. الان یک ربع است که لبه پشت بام نشستهام و سعی میکنم جیکجیکم را با بقیهی گنجشکها هماهنگ کنم.
آیا انگیزه نمی گیرید؟ - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 15:29
موجودی را میشناسم که یک روز در میان ساعت پنج صبح بیدار میشود، ساعت شش از خانه میزند بیرون، ساعت هفت تا هشت در باشگاه ورزش میکند و سپس چهل و پنج دقیقه تا رسیدن به محل کارش به پیادهروی میپردازد. موجود نامبردهشده «منم» و کسی که در برابر دوربین مخفی قرار ندارد، «شمایید»؛ به جان خودم!
عشق با مخلفات؟! - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:24
یکی از آزاردهندهترین اتفاقات ربع قرن زندگیکردنم این است که تا حالا هر کس ادعا کرده دوستم دارد، کمکم گندش درآمده چیز دیگری در زندگیاش وجود دارد که از من مهمتر است. یکی حجاب، یکی پول، یکی ادبیات، یکی خانوادهاش و خیلی چیزهای دیگر! خوب است یاد بگیریم که یا عاشق نشویم، یا اگر عاشق میشویم هیچچیز و هیچکس ر...
شبیه خنده هایش پشت گوشی - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:05
حتما یک دفتر آرزوها برای خودتان درست کنید. بعد مثلا یک روز که او روبرویتان نشسته و قهوهاش را سر میکشد، وقتی وسط قهقههزدن و خاطره تعریفکردن صدایتان میکند «نیلوفر، نیلوفر، نییییییییلو» یکهو به خودتان میآیید و میبینید یک روزهایی نه تنها شنیدن خندههایش از پشت تلفن آرزویتان بود که حتی توی دفترتان نوشته ب...
خُلیّت - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 16:13
رئیس نیامده بود و هنوز کارمان برای آن روز شروع نشده بود. داشتم تند تند داستانی را که به ذهنم رسیده بود، توی دفترم مینوشتم. داستانها اینطوریاند؛ اگر همان موقع دستشان را نگیری و به این دنیا نکشانی، قهر میکنند و میروند. من هم دست داستانم را گرفته بودم و داشتم کم کم بهدنیایش می آوردم. یکهو گریهام گرفت. ...
راز بقا، این قسمت: مردان - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 11:09
مردها اصولا به دو گونه تقسیم میشوند: راندارها و بیرانها «راندارها» آنهایی هستند که نصف صندلی عقب تاکسی را اشغال میکنند و انقدر گشاد مینشینند که هرطور شده رانشان با ران نفر بغلدستی تماس داشته باشد. فرقی هم نمیکند نفر کناری زن باشد یا مرد، چون خیلی از مردهای راندار اصلا به دنبال لذت جسمی نیستند بلکه ف...
انتخاب - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
دکتر میم همیشه میگفت وقتی بین آدمهایی قرار میگیری که بدی جزو ذاتی وجودشان است، سه تا راه داری: مهاجرت کنی و بروی، شبیه خودشان بشوی، بمانی و زور بزنی که اوضاع را درست کنی. البته این را هم اضافه میکرد که این گروه آخر معمولا در اوج ناکامی میمیرند! حالا من این روزها هروقت جلوی آینه میروم حس میکنم چقدر ر...
سَ....لااااام - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
سلام بیداری قبل از طلوع آفتاب، سلام صبحانۀ هول هولکی، سلام ایستادن در صف تاکسی اول صبح، سلام خوابیدن طول مسیر، سلام نگرانی دیر رسیدن، سلام «سلام، سلام، سلام» گفتنهای تند تند، سلام چایهای پشت هم، سلام صدای تقتق کیبوردها، سلام منتظر عصر شدن، سلام خستگی راه برگشت، سلام ولوشدگی روی تخت تا سر شب، سلام چر...
حس های چسبونکی - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
«ف» راست می گوید، خیلیوقتها حسهایی که آدمها به ما میدهند از کاری که برایمان میکنند، مهمتر است. من خودم از آنهایی هستم که تمام عمرم را با حسهایی که از آدمها میگیرم میگذرانم. اینطوری میشود که یکهو یک عصر تابستانی دلتنگ کسانی میشوم که یک روزی حس خوبی بهم دادهاند. مربی ورزش روزهای نوجوانیام و لبخندهای ق...
جورابِ جان! - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
میتوانید فکر کنید خل شدهام، شاید هم خل بودم. ولی خب حقیقت این است که من خیلی جوراب دوست دارم. یعنی قضیه از دوستداشتن هم گذشته و به یک نوع وابستگی تبدیل شده. طوری که برای هر محیطی جوراب خودش را دارم. جوراب مخصوص کتانی، جوراب مخصوص کفش باز، جوراب کفش نیمهباز، جوراب رو فرشی، جوراب مهمانی و جوراب خواب! ...
مردِ درون - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
زنها هر روزی که از زندگیشان میگذرد بزرگتر میشوند، شکستهتر میشوند، خستهتر میشوند و از کودکیهایشان دورتر! اما مردها صد ساله هم که بشوند، آن ته و توهای وجودشان یک کودک 7-8 ساله یا نهایتا 10 ساله هست که میتواند وقت خواندن یک کتاب خندهدار حتی وسط یک جمع رسمی هرهر بزند زیر خنده، یا پشت فرمان یکدفعه ذوق کن...
آقا محمود و خدایش - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
معمولا صبحها ساعتی از خانه درمیآیم که نوبت مسافر سوارکردنِ آقا محمود است. آقا محمود از آن رانندهتاکسیهای بامرام سر کوچهمان است. از آنهایی که آهنگ درخواستی میگذارد، شکولات تعارف میکند، چشمپاک است، با ادب است، امن است، با صدای بلند به همه سلام میدهد، بوق اضافی نمیزند، فحش نمیدهد، وقتی هم از ماشینش پیا...
برنامه بعدی: انگل زدایی - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:49
توی عمر حدودا بیست و پنج سالهام کارهای مختلفِ زیادی کردهام اما هنوز هم اگر در طول روز چند دقیقهای وقت خالی گیر بیاورم به این فکر میکنم که وقتی بزرگ شدم (!) چه کاره شوم. چه شغلی را انتخاب کنم که کامل کامل کامل راضیام کند؟! نمیدانم چه مرضی است که افتاده به جانم. یکجوری شدهام که هر روز باید بهمیزان قان...
یک ضدعاشقانه ناآرام - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:29
از بدبختیهای دنیا همکار شدن با کسی است که ابروهایش، موهایش، رنگ چشمهایش، هیکلش و بدتر از همه صدای خندههایش آدم را یاد کسی میاندازد، و از خوشبختیهای دنیا این است که همکارت انقدر گندِ دماغ باشد که نهایتا هفتهای یک بار بخندد، آن هم به زور!

برچسب‌های مرتبط

واج آرایی | واج آرایی در زبان انگلیسی | واج آرایی حرف ر | حریم شخصی به انگلیسی | حریم خصوصی به انگلیسی | حریم خصوصی بهنوش بختیاری | رد پا | ردپای گرگ | رد پای احساس | ردپای آبی