ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. خوابم نمیبرد. بلند شدم بروم یک قرص سرماخوردگی بخورم. آخر میدانید؟ من به اکثر قرصها حساسیت دارم. یا یک جایی از بدنم درد میگیرد بعد از خودنشان، یا خارش میگیرم، یا از حال میروم. حساسیتم به قرص سرماخوردگی از نوع از حالرفتگی است. یعنی طوری بیهوش میشوم که بعد از هفت- هشت ساعت بهزور میشود بیدارم کرد.
وارد آشپزخانه شدم. بطری آبم را برداشتم. کشوی داروها را باز کردم اما چیزی ندیدم. زیادی تاریک بود. برق را روشن کردم و از توی کشو یک قرص سرماخوردگی برداشتم. میخواستم قرص را بگذارم توی دهانم که دیدم سوسکی، به چه بزرگی، کنار دیوار ایستاده. آمدم جیغ بزنم اما بقیه خواب بودند. دمپاییام را برداشتم که بزنم توی سرش اما یک لحظه پیش خودم فکر کردم چرا باید بزنم؟ شاید او هم مثل من بیخوابی به سرش زده، شاید آمده نصفهشبی یک چرخی بزند و برگردد توی رختخوابش. شاید با همسرش دعوایش شده، شاید برای بچههایش دنبال غذا میگردد، شاید...
نشستم روی صندلی و همینطور که قرصم را قورت میدادم به او نگاه کردم. او هم همانجا نشسته بود و به من نگاه میکرد. هیچکدام کاری به کار هم نداشتیم. بطری را گذاشتم توی یخچال. برق را خاموش کردم. برگشتم توی رختخوابم و از حال رفتم. او هم لابد برگشت توی رختخوابش، یا پیش همسرش، یا بچههایش، چهمیدانم!
برچسب: شمشیرهایمان,غلاف,کردیم,
نویسنده: پرهام کوهی