ازدواج یعنی... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
ازدواج یعنی حواست به بو گرفتن سطلزبالههای خانه باشد؛ حتی اگر در تمام بیست و خردهای سال مجردی، هیچوقت نفهمیدی سطلها کِی پر و کِی خالی میشوند.
دستکش - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
میگویم: «بریم دستکش نخی بخریم؟ حوصله ندارم لاکهام رو پاک کنم.» میرویم. یک پنج تومانی به فروشنده میدهیم و دستکش را میگیریم. دم در مغازه وقتی دارم پلاستیکش را باز میکنم، میگوید: «افتاد. یه لنگها
رجبی، ایکسلارجها برای تو! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
گفت: کادو بهش کتاب بدیم.گفتم: آخه کتاب مناسب سن اون نداریم.گفت: یکی از همین کتابها رو بده بهش خب.گفتم: کتاب مثل لباسه. باید دقیقاً اندازهی بچه باشه، وگرنه یا براش تنگ میشه یا گشاد.گفت: چه جملهی قشنگی! و لباس پوشید که برویم کتابی به سایز یک بچهی سه سال و نیمه بخریم.
سرزمین عجایب - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 4:28
گفته بودند فردا ساعت دوازده حاضر باش که برویم به یک رستوران زنانه. من چه کار کردم؟ هیچی! یک بلوز و شلوار ساده پوشیدم و آمادهی رفتن به رستوران زنانه شدم. چون حدس میu200dزدم در رستوان باید غذا خورد و نهایت
مصیبتی به نام دمپایی خیس - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
به نظر من آدمها چه دکتر باشند چه مهندس، چه وزیر باشند چه وکیل، چه معلم باشند چه مدیر، چه شاعر باشند چه نویسنده؛ هر چیزی که باشند، تا وقتی بعد از دستشویی رفتن دمپاییها را خیس میکنند، هیچی نیستند! هیچی!!!
شانسکی مُردن - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
چهارده ساله بودم. رفته بودیم سفر. کلید اتاقمان را که دادند، سریع چمدانهایمان را برداشتیم و با آسانسور بالا رفتیم. در اتاق را باز کردیم. اولین چیزی که به چشممان خورد بالکن بزرگی با یک شیشهی بلند قدی
عشق با رایحهی رجبی! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
گفت: بیا بگیر. گفتم: این چیه؟ گفت: جورابه دیگه. گفتم: چیکارش کنم خب؟ گفت: یه جا خوندم بوی تن معشوق باعث آرامش میشه. گفتم: بوی تن یا بوی پا؟ گفت: آخه فقط با خودم یه پیرهن آوردم و دو جفت جوراب. میشه
سینای شما چطور؟ - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
تصمیم گرفتهام فهرستی درست کنم از کارهایی که باید قبل از مرگ انجام بدهم؛ بعد دانه دانه شروع کنم به انجام دادنشان. مثلاً به عنوان اولین کار میخواهم این هفته به فلان کافه که چند سالی است روی مخم رفته، بروم و یک «سینامون دولچه لاته» سفارش بدهم تا برایم مشخص بشود سینایشان را که یک جور خاصی لات است، واقعا...
لطفاً چروک نشوید - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
مامان دارد آب پرتقال میگیرد، هنوز نیم کیلو هم نشده که دستش خواب میرود. میآید کنارم مینشیند برای استراحت. یادم میافتد بچه که بودیم همهی انارهایم را میدادم مامان آبلمبو کند. میگویم: «من بقیهاش
تکرار قسمت اول سریال ما - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
بیشتر از شش ماه است که هر روز میگوید: «چه خانوم خوشگلی! با من ازدواج میکنی؟» و من هر روز به سؤالش جواب مثبت میدهم و بعدش با هم صدای لیلیلیلیلی درمیآوریم. همینقدر ساده، همینقدر خوشمزه!
عباسعلی را با خودم میبرم! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
در يكی از رستورانهای شهر جديد، غذای بینظيری پيدا كردهام به اسم «آش عباسعلی» كه البته بعد از يك بار نوشجان كردن، میتوانيد از روی صميميت «عباسعلی» خالی صدايش كنيد. به اين صورت كه میرويد رستوران و میگوييد: «عباسعلی دارين؟»، «يه عباسعلی داغ داغ لطفاً»، «عباسعلی چه گرون شده!»، «دو تا عباسعلی آماده كنين، ...
رجبی، لطفاً شعر نگو! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
گفت: نازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: نیازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: رازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: درازِ من کیه؟ گفتم: چی؟ گفت: قافیهی دیگهای پیدا نکردم. گفتم: عزیزم، بهتر نیست زورکی شعر نگی؟ گفت: باشه. و رف
طعم گَس ازدواج - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 3:46
خوشحالم؟ نمیدانم. غمگینم؟ شاید. دلهره دارم؟ احتمالاً. همهی این حسها را با هم دارم. دیوانه نشدهام! فقط دارم ازدواج میکنم. آخر میدانید؟ ازدواج چیز عجیبی است. از یک طرف پروانههای ریز ریز آبی توی د
چرا كرگدن نه؟! - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
يك نفر را میشناسم كه هر وقت میخواهد فحش بدهد، میگويد «گراز.» فكرش را بكنيد. با يارو دست به يقه شدهايد و میخواهيد خرخرهاش را بجويد، بعد میگويد: «عجب گرازی هستی ها!» شما باشيد خندهتان نمیگيرد؟ مطمئنم اگر خندهتان هم نگيرد، حداقل يقهی طرف را بيخيال میشويد و به اين فكر میكنيد كه بين اين همه حيوان، چرا گر...
دل بکنیم تا رستگار شویم - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
این اولین بار نبود که کسی به من میگفت: «چقدر راحت دل میکَنی!» راست هم میگفت. من آدمِ رها کردنم، آدمِ دل کندن، آدمِ گذاشتن و رفتن. چون فکر میکنم وقتی کسی، چیزی یا موقعیتی اذیتم میکند، بهترین کار ا
مقابله به مثل - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
نشستهxadام پشت لپxadتاپ. مشغول تایپ کردنم که یکxadهو دود میxadبینم. هول میxadشوم. از جایم میxadپرم. یکی از درختxadهای پارک پشت خانهمان آتش گرفته. دنبال گوشيxadام میxadگردم و بعد میxadبینم توی دستم است. زنگ می
میومیو، شماره بدم؟ - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
در خانهی ما گربهبازی چیزی شبیه پسربازی است. کافی است پنج دقیقه دیر برسی خانه تا همه با دستهای به کمرزده بازخواستت کنند که «باز هم رفته بودی گربهبازی؟ زشته! مردم چی میگن؟ خجالت نمیکشی؟ والا زمون ما دخترها اینجوری نبودن! ما آبرو داریم و... و... و...»
ایکس= سهپنجمِ رجبی - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
گفت: چرا نمینویسی؟ گفتم: حرفی ندارم بزنم. گفت: خب از من بنویس. گفتم: چی بنویسم؟ گفت: اینکه من نیمهی گمشدهی توام. گفتم: یعنی من هم نیمهی گمشدهی توام؟ گفت: نه، تو سهپنجمِ گمشدهی منی. از سهم شصت
دیوانهای که خُل بود - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
کارشناس اول گفت: «باید شخصیت اصلی داستانت یک جوری عصبانیتش را نشان بدهد.» نویسنده پرسید: «یعنی توی حرفهایش؟» کارشناس دوم گفت: «نه. توی رفتارهایش.» نویسنده پرسید: «مثلاً چیزی را بشکند یا با دیگران دعو
سعادت در پایینتنهی شماست! - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
اولین روزی که به باشگاه جدید رفتم، با خودم گفتم چه جای مزخرفی! یک باشگاه کوچک با کلی آدم که جوانترینشان حداقل بیست سال از من بزرگتر بود. آن روز، تمام مدت کلاس داشتم توی دلم غر میزدم که چه حماقتی کر

برچسب‌های مرتبط

واج آرایی | واج آرایی در زبان انگلیسی | واج آرایی حرف ر | حریم شخصی به انگلیسی | حریم خصوصی به انگلیسی | حریم خصوصی بهنوش بختیاری | رد پا | ردپای گرگ | رد پای احساس | ردپای آبی