رد... نشد - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
دیدهاید بعضی صحنهها هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشوند؟ آن روز رفته بودیم بازار و همانطور که داشتیم از هر دری حرف میزدیم و میخندیدیم که یکهو دختر سی و چند سالهای با پدر و مادرش از جلومان رد شد. اما
چیزی از ارزشهایمان کم نمیشود اگر سلام کنیم - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 13:59
یک بار با فلانی منتظر تاکسی بودیم، هر ماشینی که جلوی پایمان ترمز میزد، من میگفتم: « مفهوم سلام تعریف . صادقیه؟» بالاخره بعد از سه چهار ماشین، یک نفر سوارمان کرد. فلانی خندید و گفت: «حالا اینقدر مفهوم سلام تعریف نکنی، مفهوم چیزی تعریف ن
بمانيم و انگشتمان را توی سوراخ كنيم! - تاریخ: 1397/4/20 ساعت: 15:53
كشورمان شبيه سد سوراخی است كه هر كس از ترس اين‌كه زير آب بماند&#154
زیبا مُردن - تاریخ: 1397/4/20 ساعت: 15:53
آدم توی همه‌چیز باید شانس داشته باشد؛ حتی توی مردن. مثلاً می‌ت
راه دوم - تاریخ: 1397/4/20 ساعت: 15:53
دستمال را به طرفش می‌گيرم و همان موقع به اين فكر می‌كنم كه شكل&#1575
از دردهای عالم، یک: لعنتیپسندی است - تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 16:37
آدمها دو دستهاند. اول آنهایی که منحصربهفردند اما شما دوستشان ندارید. دوم آنهایی که دوستشان دارید اما شما را یاد یک نفر دیگر میاندازند، تکراریاند، کپیاند، کلیشهاند، مزخرفاند، لعنتیاند، لعنتی!# نیکولای_آبی  Let's block ads! (Why?)
برگشتخوردهها - تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 17:58
برایم یک عکس فرستاد و گفت: «این رو توی آرشیو مجلاتم پیدا کردم. مال هشت نه سال پیشه.» عکس را باز کردم. اسم من بود و جوابی که مجله در پاسخ به نامهام داده بود: «ما خیلی خوشحال میشویم که شعرها و داستانهایتان را برایمان بفرستید تا در نشریه منتشر کنیم.» جمله را دوباره خواندم. سهباره، چهار باره... چطور ممک...
هه هه هه - تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 17:58
هشت نه ساله بودم. او چند سالی از من بزرگتر بود. لبهی تراس خانهی مادربزرگ نشسته بودیم و پاهایمان را تکان میدادیم. کمی فکر کردم و بعد چیزی را که حس میکردم خندهدارترین اتفاق دنیاست، برایش تعریف کردم. خندید، ولی از آن خندههای سردِ زورکی. دلم بدجور گرفت. با خودم عهد کردم تا آخر عمر نبخشماش. حالا چند وقتی...
بشور و ببَر - تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 17:58
هوا سرد بود و آلوده. آنقدر کثیف که هر نفسی را میدادم تو، حس میکردم آخرین نفس است. کاپشنم را توی مجله جا گذاشته بودم و دستهایم از شدت سرما سرخ و چروک شده بود. از تاکسی پیاده شدم. نگاهی به صفحهی گوشی انداختم و چند خبر جدید از جنگ و مرگ و دستگیری آدمها خواندم. دلم هم مثل انگشتهایم چروک شد. با خودم فکر ...
قبولِ حق! - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
دنیای بدی است. آدم‌ها برای اینکه عزاداری مُحرمِ خودشان مقبول‌تر شود، از کنارت رد می‌شوند و تو را به‌خاطر پوشیدن ل&
تخفیف به شرط آشنایی - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
من: چقدر باید تقدیمتون کنم؟ راننده تاکسی: می‌تونیم با هم بیشتر آشنا شیم؟ من: نه! راننده تاکسی: پس هزار تومن.
دخترش ده دوازده سال پیش تصادف کرد و از دنیا رفت - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
دبستانی بودم. یکی از روزنامه‌های کثیرالانتشار نشریه‌ای برای نوجوان‌ها زده بود. «میم» همکلاسی‌ام بود و میز جلوی&#17
غَرق - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
سیزده چهارده ساله بودم. یکی از پیش‌گویی‌های اینترنتی که زمان و علت مرگ را پیش‌بینی می‌کرد، برایم نوشته بود: «سال 2019 &#
آواری که بر سر ما و باورهایمان با هم خراب میشود - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
تلخی‌اش این است که وقتی بلایی ناگهانی مثل زلزله اتفاق می‌افتد، به جای این‌که جانمان را برداریم و فرار کنیم، اول دنبال روسری‌مان می‌گردیم...
هفت، هفتِ نازنين - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 6:31
به نظرم بيست‌وهفت سالگي سن جالبي بايد باشد. يعني يك جورهايي همان‌قدر كه 26 يك عدد دم‌دستي و معمولي است، 27 در نظرم يك ع&#1583
نو رسیده - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:07
اولین عکس از اولین بچهام... دو سال و نیم پیش نوشتماش. با دو تا از دوستان عزیزم یک تیم سه نفره شدیم و سه تا داستان برای نوجوانها نوشتیم که شخصیتهایش مشترک هستند و داستانهایش متفاوت. فعلا بچهی من بهدنیا آمده و آن دوتای دیگر هم همین روزهاست که چند لگد محکم به شکم ناشر بزنند و بیایند بیرون. رمان برای نو...
تیراناسور در بلوار فردوس - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:07
توی لاک خودم بودم و آرام از خیابان پایین میآمدم و کارهایی را که باید انجام میدادم، توی سرم مرور میکردم. یکهو پسرکی که لباس تبلیغاتی دایناسور پوشیده بود از در رستوران بیرون آمد و جلوی من سبز شد. سرم را که بالا گرفتم یک تیراناسور با دهان باز و دندانهای پارچهای داشت توی صورتم نگاه میکرد. ناخودآگاه داد ...
سفیه اندر عاقل؟! - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:07
سر راه چشمم افتاد به کتابفروشی همان انتشاراتی که کتابم را چاپ کرده. میخواستم ببینم توزیعش شروع شده یا نه. رفتم داخل و پرسیدم: «سوفار زرین رو دارین؟» آقاهه دستش را به نشانهی فکر کردن گذاشت روی چانهاش، بعد گفت: «نویسندهاش کی بود؟» گفتم: «نیکبنیاد. نیلوفر نیکبنیاد» یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و...
ماجرای یک سنگ و یک دیوانه و یک چاه و... هزار عاقل - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 1:14
* نیلوفر نیک بنیاد *نظرخواهی بسته است که فکر نکنید موظف به آمدن و نظر دادن هستید. هر کس میآید قدمش روی چشم. اگر کار یا نظری هم دارید به ایمیل موجود در پروفایل بفرستید، حتما جواب میدهم.* کپیبرداری نکنید. از ما گفتن *
خبردونی - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 1:14
نمی دانم آدمها با خبرهای خوبشان چه کار میکنند. من خبر خوب که میشنوم، تمام فهرست شمارههای گوشیام را زیر و رو میکنم، اسم همهی اقوام و آشنایان را میآورم توی سرم، به تک تک اعضای خانواده فکر میکنم، حتی غریبههای توی خیابان را دقیق و موشکافانه بررسی میکنم اما کسی را پیدا نمیکنم که مطمئن باشم م

برچسب‌های مرتبط

واج آرایی | واج آرایی در زبان انگلیسی | واج آرایی حرف ر | حریم شخصی به انگلیسی | حریم خصوصی به انگلیسی | حریم خصوصی بهنوش بختیاری | رد پا | ردپای گرگ | رد پای احساس | ردپای آبی