بد نیست گاهی کلهی آدم بوی قرمهسبزی بدهد
-
تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 18:56
موهایم را کوتاه و بلوند، یا به قول او طلایی کردهام. حالا کافی است چند دانه کنجد روی کلهام بپاشید تا با بزرگترین کیک یزدی زندگیتان روبهرو شوید! چندوقت دیگر هم میخواهم بروم و کلهام را به یک شیشه کرهی بادام زمینی تبدیل کنم. بعدش به یک کاسه یخ در بهشت شاتوتی و وقتی دوباره موهایم بلند شد، به پاستیلهای در...
مرثیهی کتلت!
-
تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 18:56
داشتیم پیتزا سفارش میدادیم که آمد داخل. لباس کثیف و درب و داغانی پوشیده بود. فکر کردم الآن است که بیاید سمتمان و خواهش کند برایش غذا بخریم، برای جهیزیهی دخترش پول بدهیم یا کمک خرج همسر سرطانیاش با
مگر گوسفندها آدم نیستند، رجبی؟
-
تاریخ: 1399/6/26 ساعت: 21:32
گفت: تو فکر میکنی هدف یه گوسفند توی زندگی چیه؟گفتم: بستگی به گوسفندش داره. شاید یکی بخواد بره و همهی روستاهای دنیا رو بگرده؛ یکی بخواد قشنگترین گوسفند گله بشه و یکی بخواد اونقدر شیر بده که صا
مرا به خاطر درز چاقو ببخش، مامان!
-
تاریخ: 1399/6/26 ساعت: 21:32
مامان چاقویی داشت که مادربزرگ بهش داده بود. چاقویی با دستهی چوبی که از زمان سربازی بابا داشت برایشان کار میکرد و بعد رسیده بود به ما. یک وقتهایی اگر مسیرم به آشپرخانه میافتاد و چشمم می
دستآویزی به نام کوکوسبزی
-
تاریخ: 1399/6/26 ساعت: 21:32
مامانِ ریحانه همیشه بهم میگفت: «تو آخرش با یک سبزیفروش ازدواج میکنی.» نه فقط او، که خیلیها این حرف را میزدند. البته من آخرش با یک سبزیفروش ازدواج نکردم اما اولین غذایی که در خانهی خودمان پختم،
یکی از آن چهار هزار و سیصد و شصت و نه نفر
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 4:04
آدم که زیاد دروغ بشنود، دیگر حرف هیچکس را باور نمیکند. از همان روز اول که شروع کردند به آمار دادن، هرچه شنیدم باور نکردم. گفتند فلان نفر به کرونا مبتلا شدهاند، با خودم گفتم: «دروغ میگن، بیشتره!» گ
تایتانیک در تخت
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 4:04
یکی دو ماه است که پایهی تختمان شکسته و ما چون دوست نداریم در این وضعیت کرونایی کسی را برای تعمیر بیاوریم، با همین پایهی شکسته میسازیم. اشتباه نکنید! نمیسوزیم و بسازیم؛ بلکه کاملاً کیف میکنیم و می
یک روز قبل از جنگ
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
*درست یک روز قبل از گرانی بنزین بود. از صبح سردرد داشتم اما کلاسهای آن روزم را نمیتوانستم لغو کنم. تاکسی اینترنتی گرفتم و سوار شدم. راننده یک آدم معمولی بود. یکی مثل من، یکی مثل شمایی که دارید این ی
دویدن با پاهای کاغذی و نرسیدن
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
قدیمها که در یک ماهنامه مینوشتم، یکی از عجیبترین آدمها به نظرم کسانی بودند که برای مشاور روانشناس یا مشاور حقوقی مجله نامه میفرستادند و میگفتند با همسرشان اختلاف دارند و چه کار باید بکنند؟ بعد ی
او یک کوچولوی سی و چهار ساله است
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
به او حسودیام میشود! با اینکه چند سالی است سر و کارم با بچههاست و همیشه سعی میکنم مثل یک آدمبزرگ با آنها رفتار نکنم، باید اقرار کنم که خیلی وقتها سایهی آدمبزرگ بودنم روی جمعهایمان میافتد. م
مرگ بر کلیشه
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
صبح اولین روز از دومین سال زندگی مشترک خود را چگونه آغاز کردید؟با شنیدن این سؤال از اطرافیان: «یه سال گذشت، نمیخواید بچهدار شید؟»
قطار غم دارد
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
قطار که میبینم، دلم میگیرد. دلم که میگیرد بغض میکنم. بغض که میکنم، گلویم درد میگیرد. گلویم که درد میگیرد، اشکم راه میافتد. اشکم که راه میافتد، بغلم میکند. بغلم که میکند، دلتنگ آدمهای دور م
رجبی، برایم از تیرانوسورها بگو!
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 19:16
گفتم: من واقعاً از این همه بلاهای آسمونی و زمینی که سر آدمها میآد، میترسم. یعنی آخرش چی میشه؟گفت: اگه با هم یکدست و همدل باشیم، میتونیم همهی اینها رو پشت سر بذاریم.گفتم: از کجا میدونی؟گفت: ت
گینانالو گولیلا
-
تاریخ: 1398/10/14 ساعت: 6:56
یکی از تمرینهای بامزهای که معمولاً با بچههای کلاسم میکنم این است که یک موقعیت معمولی را برایشان توضیح میدهم و بعد میخواهم ادامهاش را در ژانرهای مختلف پلیسی، عاشقانه، تراژدی و... بنویسند. مثلاً
یک وجب بهشت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:44
وقتی سرم را آنجا میگذارم و خوابم میبرد، وقتی بغضم میگیرد و اشکهایم را آنجا میریزم، وقتی قهقهه میزنم و از خوشحالی سرم را میکوبم آنجا؛ با خودم فکر میکنم بهشت اگر جایی میان شانه و سینهی راستش نیست، پس کجاست؟
سلام، خوبم، ممنون، خداحافظ
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 15:46
اگر از آنهایی هستید که هر روز به پدر یا مادرتان زنگ میزنید و یک ساعت تلفنی با آنها صحبت میکنید، بدانید که در دستهی خوشبختهای دنیا قرار دارید. چون در همین حوالی کسانی هستند که جز دو جملهی «دلم بر
شهرنامه/ این قسمت: انفجار شکمی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:58
در شهری زندگی میکنم که به نان خامهای میگویند «نارنجک» و نارنجکهایشان چاشنیهای مختلفی دارد؛ مثلاً شکلاتی، خاکقندی، فرانسوی و...
سربههوا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:58
یکی از کاکتوسهای توی اتاقمان بچه کرده اما مشکل اینجاست که بچهاش شکل خودش نیست. شکل یکی از کاکتوسهای توی پذیراییمان است! حس مادرهایی را دارم که یک عمر بچهشان را توی پر قو بزرگ میکنند اما بچه هه تا چشم مادره را دور میبیند هر غلطی که دلش بخواهد، میکند. حالا باز بگویید گیاهان عقل و شعور ندارند و فلان!
خوبی؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:58
داشتم عکسهای لپتاپم را زیر و رو میکردم که رسیدم به یک عکس عجیب. کمی نگاهش کردم. یادم آمد. آقاجان بود، خوابیده روی تختی با ملافههای زرد گلگلی، رو به سقف. صورتش در عکس کامل معلوم نیست. آن قسمتی هم
یادم مرا فراموش!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
فکر میکنم آلزایمر گرفتهام و این را نه برای خنده میگویم، نه شوخی، نه اینکه صرفاً چیزی گفته باشم. از کتابهایی که خواندهام فوق فوقش یک عبارت دو سه کلمهای یادم میآید: «دربارهی جنگ جهانیه»، «جایزه