رابطه من با نوشتن یک رابطه ارباب رعیتی است - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:43
وقتی شروع به نوشتن میکنم، همه حسهای توی وجودم را میریزم بیرون. غصههایم را میریزم وسط، نگرانیهایم، خوشحالیها و ترسهایم را هم. بعد بالای سرشان میایستم و چوب حراج میزنم به همهشان. جمعهبازار حسهایم را راه میاندازم که آدمها بیایند برای تماشا و بعد هرکس چیزی ازم بخرد. یکی تکهای غصه بردارد، یکی چند صد گرم ...
به زبون نویسندگی - تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 11:49
جالب است که هر قشر از آدمها زبان مخصوص به خودشان را دارند. مثلا من همیشه میگویم: «هر اتفاقی در زندگی شبیه یه نقطه روی یه پارهخطه که یه سرش واقعیته و یه سرش خیال.» خانم روانشناس اما برای بیان همین مفهوم میگوید: «هر اتفاقی در زندگی شبیه یه نقطه شناور بین لذت و معناست.» لابد آقای جراح، خانم مهندس، مرد ...
توی غلاف شمشیرت گل بگذار... - تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 11:49
اینکه میروم توی مغازه و برای خودم گل میخرم، آن هم در حالیکه میدانم یک هفته بیشتر در خانهمان دوام نمیآورد و با پولش میتوان چیزهای خوب دیگری خرید، در ظاهر اتفاق سادهایست اما باید جای یکی مثل من باشید تا بفهمید چه گرههای روانی، فلسفی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را باید در خودتان حل کنید تا دست مبارکتان ح...
همبوسی - تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 11:49
زهرا کوچولو وقتی به خانهمان آمد، گفت: «بیاید همبوسی کنیم.» و من همانطور که داشتم گونههای نرم کوچکش را میبوسیدم به این فکر کردم که کاش میشد دخترهای سه سال و یک ماهه را هم عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی کرد. شاید اینطور واژههای قشنگتری به دنیایمان اضافه میشد... # نیکولای_آبی  Adblock test (Why?)
پایم را میگذارم روی گاز و فشار میدهم... - تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 17:50
روانشناس پرسید: «وقتی حالت خرابه، به کارهای خطرناک هم فکر میکنی؟ مثل مصرف مواد، رانندگی پر خطر، روابط متعدد...»رفتم توی فکر. یادم آمد من همیشه از کتابهایی که به بچهها میگویند چطور بچه بدی نباشیم و ظرفها را نشکنیم و فحش ندهیم، بدم میآمده. چون اگر بچهای این کارها را بلد نباشد هم با خواندن کتاب یاد میگ...
یک فریم زندگی - تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 17:50
دفتر برنامهریزیام را برمیدارم و سعی میکنم برای روزهای آینده طوری برنامه بریزم که بیشترین بهره را از زمانم ببرم و روزم پر از کارهای مفید باشد. نگاهی به تاریخها میاندازم. نگاه کردن به تقویم همیشه مرا یاد مادر همسرم میاندازد. خیلی وقتها وسط خاطره تعریف کردن از دوستانش میگوید: «خدابیامرز فلانی امروز تول...
راز بقا، این قسمت: طوطیسانان - تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 0:27
آیا میدانستید طوطیها احساس دارند و غم، شادی، خشم، نگرانی و خیلی حسهای دیگر را تجربه میکنند؟ تازه اگر صاحبشان را دوست داشته باشند، برایش دلتنگ هم میشوند. حالا هی بنشینید و به ریش نداشتهی من بخندید که هر بار قبل از بیرون رفتن از خانه، پنج دقیقه فلفل را ناز میکنم و برایش توضیح میدهم که زود برمیگردم و د...
من آدم نشانههای کوچکم - تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 0:27
من آدم نشانههای کوچکم. یعنی چه؟ یعنی برای اینکه به خدا باور داشته باشم لازم نیست با عصا دریا را بشکافند یا یک نوزاد تازه به دنیا آمدهی سخنگو را نشانم بدهنم، همین که میبینم ناخنهایم بلند میشود یا پای شکستهی دوستم جوش میخورد و درست میشود، ایمان میآورم. من برای اینکه حس وطنپرستیام گل کند و اشک توی چشما...
او همهی زندگیشان بود و من فقط دخترشان - تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 15:16
مریض که بیرون میآمد، نوبت ما بود. منتظر نشسته بودم که مرد و زن میانسالی با جعبهای در دست وارد شدند. پشت سرشان دختر جوانی هم آمد. زن داشت گریه میکرد و مرد مضطرب بود. دختر پیش منشی رفت و گفت: «اورژانسیه، حالش بده.» منشی من را نشان داد و گفت: «نوبت ایشونه» سریع گفتم: «نه، نه، اشکالی نداره» و بعد بلند ش...
نُخ«بِگا»ن جوان! - تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 15:16
دقیقاً ده سال قبل بنیاد ملی نخبگان تندیسی چوبی بهم داد که روی آن عبارت «نخبگان جوان» با خط قشنگی معرقکاری شده بود اما همین چند روز قبل فلفل، طوطیمان، تندیس را بالای طاقچه پیدا کرد و مشغول کندهکاریاش شد. حالا از تمام آن عبارت دو کلمهای فقط یک تکه باقی مانده: «بِگا» که انگار با وضعیت این روزهایم سنخیت...
جادهای برای دو نسل - تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 2:07
بچه که بودم، یک وقتهایی مادربزرگم میگفت: «دلم میخواد همهچی رو بذارم و برم جایی که دست هیچکی بهم نرسه.» معمولاً یا با یکی از داییها بحثش شده بود یا دلش از چیز دیگری گرفته بود. کوچک بودم و نمیفهمیدم این حرفش نمادین است؛ نیاز به تنهایی دارد، نیاز به زمانی برای خودش، بدون نگرانی برای این و آن، بدون کاره...
شیرینعقل - تاریخ: 1401/3/1 ساعت: 20:01
شکلات Albeni من را میبرد به ده سالگیام. به آن صبحی که توی خانهی خاله از خواب بیدار شدم و دیدم روی در اتاق یک هزار تومانی با یک نامه چسبیده. خاله دریا را برده بود کلاس زبان و شنا و بعدش هم موسیقی؛ و برای من و پویا نامه گذاشته بود که هروقت بیدار شدیم هزار تومانی را برداریم و برویم از سوپر مارکت یک پاک...
زیرپوستی - تاریخ: 1401/3/1 ساعت: 20:01
روی چانهام چند زخم پنج ساله دارم که خوب نمیشود. نه اینکه خوب نشود، بهتر است بگویم خودم نمیگذارم خوب شود. سه تا موی سمج پنج سال تمام است که مرا بازیچه خودشان کردهاند. هی درمیآیند و هی من هنوز از زیر پوست درنیامده، با موچین میافتم به جانشان و از ریشه درمیآورمشان. آنها هی درمیآیند و من هی درمیآورمشان و...
فلسفه نازندگی - تاریخ: 1401/3/1 ساعت: 20:01
آه لیدیا! روزی میرسد که پیر میشویم و حتی اگر مست و عریان کنار ساحل قدم بزنیم، کسی نگاهمان نخواهد کرد. آن روز، همانطور که پوست چروکمان زیر نور داغ آفتاب چروکتر میشود به این فکر میکنیم که چرا وقتی میتوانستیم با چاک سینههامان، با فر موهامان و با صدای قهقهههامان دلبری کنیم و لذت بیشتری از زندگی ببریم، و...
همسر - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:13
میدانی؟ من روبالشیهای رنگورو رفتهمان را خیلی دوست دارم. وقتی هر بار بعد از خشک شدن از روی بند رخت برمیدارمشان و میبینم از هفتهی قبل کمرنگتر شدهاند، به این فکر میکنم که رابطهمان هنوز آنقدر کشش دارد که ما را هر شب به خانه بکشاند تا سرمان را کنار هم روی این بالشها بگذاریم... # نیکولای_آبی  Adblock test...
طوطی هم آدمه! - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:13
از صبح که بیدار شده بود، هرچیز دم دستش میدید تکهتکه و پاره میکرد. خانه پر شده بود از خردههای کاغذ و دستمال کاغذی و گردو و نان. هی جمع میکردم و هی میریخت. هی جمع میکردم و دوباره میریخت. کلافه شده بودم. او هم!باباش که آمد خانه، با عصبانیت گفتم: «ببین خونهمون رو چی کار کرده! یه چیزی بهش بگو.»نگاهم کرد ...
ماه در اتاقخواب - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:13
دراز کشیده بودیم روی تخت و زل زده بودیم به سقف. به شوخی گفتی: «اونجارو ببین. یه ستاره دنبالهدار» و کمی آنطرفتر از ساعت دیواری را نشان دادی. ریزریزکی خندیدم. به لوستر اشاره کردم و گفتم: «امشب سیزدهمه یا چهاردهم؟ ماه کامله انگار.» کمی فکر کردی، بعد نیمخیز شدی و گفتی: «پاشو لباس بپوش.» پرسیدم: «برای چی...
ناخودآگاه - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 18:56
با جواب مثبت تست کرونا و کیسهی داروها به خانه برگشتیم و نیم ساعت تمام داروها را با الکل ضدعفونی کردیم و بعد با خودمان گفتیم: «ما که کرونا گرفتهایم، دیگر این کارها برای چیست؟» # نیکولای_آبی
رجبی، ایزد شگفتانه در ایران باستان! - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 18:56
گفتم: تو نباید یک بار وقتی میآی خونه، برام هدیهی سورپرایزی بیاری؟ گفت: آخه من از این کارها بلد نیستم. مثلاً چی بگیرم؟ گفتم: چه میدونم! کتاب، اسمارتیز، کیک، از این جور چیزها. فردایش از خواب که بیدا
و ما شاد بودیم و قر میدادیم... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 18:56
غمگینم «عاط»! شبیه یاکریمی که از لای پنجره آمده بود روی بلندگوی منحنی باشگاه لانه بسازد و هرچه چوب میآورد، دوبس دوبس آهنگها بلندگو را میلرزاند و لانهاش را میریخت! میفهمی که؟ # نیکولای_آبی

برچسب‌های مرتبط

واج آرایی | واج آرایی در زبان انگلیسی | واج آرایی حرف ر | حریم شخصی به انگلیسی | حریم خصوصی به انگلیسی | حریم خصوصی بهنوش بختیاری | رد پا | ردپای گرگ | رد پای احساس | ردپای آبی