راهنمای گامبهگام شرکت در عروسی؛ ویژهی بیکسان!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
اگر به یک مراسم عروسی دعوت شدهاید که کسی در آنجا شما را نمیشناسد، نگران نباشید. به عنوان مثال ممکن است شما همکار داماد باشید و در قسمت خانمها کسی شما را نشناسد، یا مثلا عروس، دوست همسرتان باشد و در
ما از آن آدمهای «باخدا» هستیم
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
کنار جالباسیِ ورودی خانهمان تابلویی داشتیم که روی آن نوشته شده بود «خدا». اما نمیدانم چرا، به طرز عجیبی هیچوقت نمیدیدیمش و فقط گهگاهی برای گردگیری سراغش میرفتیم. چند روز قبل تابلو را برداشتم و روی ستونی کنار میز آشپزخانهمان نصب کردم. حالا خدا هر روز با ما صبحانه میخورد، تلویزیون میبیند، زیر باد کولر...
به مثابهی یک دبیر
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
خوشبختی یعنی شاگردانت از نیم ساعت قبل از کلاس منتظرت باشند و نیم ساعت بعد از کلاس، بهزور بیرونشان کنی.
کلاس نویسندگی خلاق برای کلیهی جانوران عزیز
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
راهنمایی یا دبیرستان که بودیم، توی کتابهای درسیمان داستانی داشتیم از پسری که هیچوقت انشا نمینوشت اما همیشه از روی دفتر خالی، چنان انشایی میخواند که آب از لب و لوچهی معلم و همکلاسیهایش راه میا
از زاویهی دید من و بوتههای فلفلِ خانگی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
بالکن ما مشرف به خانهای قدیمی است که چند اتاق دارد. توی یکی از اتاقهایش تخت بزرگی گذاشتهاند و روی تخت پیرمردی خوابیده که بیماری صعبالعلاجی دارد. در خانه، دختر جوانی زندگی میکند که موهای زیبایی دا
ترشی به سبک پری خانم
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
تصمیم گرفتهایم هر چند ماه یک بار بگوییم یک نفر بیاید و در تمیز کردن خانه کمکمان کند. کسی که دفعهی قبل آمده بود، از چند روز پیش از آمدنش فهرستی داده بود که برایش تهیه کنیم. دستکش سایز متوسط، جرمگیر
بخت جغرافیایی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
متأسفانه بخش زیادی از خوشبختی یا عدم خوشبختی هرکس وابسته به بخت جغرافیایی آن شخص است. یعنی هرچقدر هم خوشبین باشیم و خوشبختی را به معنای آرامش درونی و این چیزها تعبیر کنیم، روزی مجبور میشویم بپذیریم
رجبی، شاکرم!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
گفت: چرا تو فکری؟گفتم: همهچی خیلی گرون شده.گفت: خدا رو شکر کن.گفتم: برای گرونی؟گفت: نه. برای اینکه توی گروه پنجمی.گفتم: یعنی چی؟گفت: گروه اول کسایی هستن که میتونن خرید کنن، ولی نمیتونن بخورن. گروه
تاریخچهی قلمبافشدن یک نیکولای آبی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
سیزده ساله بودم. یعنی سال 1383. خیلی از همسن و سالهایم تا حالا کلمهی «وبلاگ» به گوششان نخورده بود. «اساماس» تازه داشت مُد میشد و برای کسی مهم نبود وبلاگ چیست و به چه دردی میخورد. برادرم یک وبلا
مهمترین آدم دنیا
-
تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 10:06
شبهای رمضان به یکی از مؤسسههای بزرگ قرآنی میروم و برای بچهها قصه میگویم. بچههایی که پدر و مادرهایشان برای شرکت در جلسهی تفسیر آمدهاند و خودشان چون کوچکتر از آنند که حرف آدم بزرگها را بفهمند،
بلایای طبیعی؛ این قسمت: بندپایان
-
تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 10:06
اگر میتوانید یک ظرف شیرینی یا میوه را با درِ باز توی آشپزخانهتان نگه دارید، باید خدا را شکر کنید. اگر بعد از تست کردن غذا، قاشق را همانجا کنار گاز میگذارید، باید خدا را شکر کنید. اگر قند و شکر و خ
من تک، شما همه!
-
تاریخ: 1398/3/11 ساعت: 16:21
شهر جدید قانونهای خودش را دارد. هرچقدر هم که تمرین کنید با مردم به زبان خودشان حرف بزنید، لباسهای شکل آنها بپوشید، آداب و رسومشان را رعایت کنید و کوچه پسکوچههایشان را یاد بگیرید؛ ممکن است ندانید
امید در دلهایمان یا همان لنگهکفش در بیابان
-
تاریخ: 1398/3/11 ساعت: 16:21
بیایید همین اول کار با هم روراست باشیم. حقیقت تلخ این است که کیفیت زندگیهایمان پایین آمده. دیگر نمیتوانیم فلان شامپوی خارجی را که موهایمان به آن عادت کرده بود بخریم؛ دیگر خریدن میوه از فلان مغازهی
سوگند یاد میکنم
-
تاریخ: 1398/3/11 ساعت: 16:21
گاهی یک چیزهایی در زندگی آدم آنقدر مهم میشوند که میتوانی بهشان قسم بخوری. مثلاً اگر یکی از همین روزها مرا جایی دیدید و وسط حرفهایم یکهو گفتم: «قسم به بوی پیازداغ با دارچین» در راست بودن حرفهایم حتی یک درصد هم شک نکنید! آدم به هر چیزی که قسم نمیخورد. میخورد؟!
گریه، خنده، ابهام...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
بعد از یک ماه آمدهام خانه. هی پشت سر هم خاطره تعریف میکنم و ادا اطوار درمیآورم. مامان میخندد. بلند بلند و غشغش؛ آنقدر که از گوشهی چشمهایش اشک راه میافتد. بعد همانطور که از خنده مثل آلبالو سرخ شده، میگوید: «خدا نکشتت. یه ماه بود از این خونه صدای خنده نمیاومد.» درخت آلبالو روی لبهایم میخشکد. بغضم میگی...
پای شایان کود بریز!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
در خانهمان گلدانهای زیادی داریم که همه را به جز یکی برایمان هدیه آوردهاند. از آنجایی که در زمینهی پرورش گل و گیاه تازهکاریم و اسم و فامیل خیلی از گلها را نمیشناسیم، هر کدام را به اسم هدیه آورن
ورزشِ باارزش
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
تجربه نشان داده در هر باشگاه ورزشی زنانهای، در هر کجای دنیا، همیشه زن چاقی هست که نه برای تناسب اندام به باشگاه میآید، نه برای سلامتی. این مدل آدمها فقط میآیند تا صبح به صبح لبخند خوشمزهشان را به دیگران ببخشند و به بقیهی زنها یادآوری کنند که چقدر زیبا شدهاند و چقدر رنگ موی جدیدشان قشنگ است و چقدر خو...
لعنت به دوری!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
داشت تعریف میکرد: «فلانی که مُرد به بچهها نگفتیم. با خودمان فکر کردیم بلند میشوند از آن سر دنیا میآیند و برنامههایشان به هم میریزد. گفتیم بالأخره یک روز خودشان میآیند و میفهمند. آمدند و چه بسا
دوستش
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
حال میکنم از دیدنش وقتی با بچهها سر و کله میزند و برایشان پانتومیم اجرا میکند و توی تمام بازیهای فکری و شانسیشان شریک میشود و فسقلیترین کوچولوی فامیل که قدش به زور تا زانوی او میرسد، با ذوق صدایش میکند و میگوید: «دووووووستممممم، بریم بازی؟»
یک روز ما هم خدابیامرز میشویم؟
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:50
هربار در خاطرههایش اسم یکی از دوستانش را میبرد و میگوید: «خدابیامرز فلانی...» بعد تو با خودت فکر میکنی چه حس عجیبی است! آدم در چنین موقعیتی نمیداند خوشحال باشد از اینکه تا این سن رسیده یا ناراحت باشد از اینکه باید سر اسم عزیزترین دوستانش یک «خدابیامرز» بچسباند!