خرید بک لینک

هشت نه ساله بودم. او چند سالی از من بزرگتر بود. لبهی تراس خانهی مادربزرگ نشسته بودیم و پاهایمان را تکان میدادیم. کمی فکر کردم و بعد چیزی را که حس میکردم خندهدارترین اتفاق دنیاست، برایش تعریف کردم. خندید، ولی از آن خندههای سردِ زورکی. دلم بدجور گرفت. با خودم عهد کردم تا آخر عمر نبخشماش. حالا چند وقتی است هرچقدر زور میزنم به حرفهای این و آن واقعی بخندم، نمیشود. همهاش میشود از آن خندههای سردِ زورکی! انگار باید او را ببخشم تا خندههای واقعی به لبهایم برگردد. معاملهی بدی هم نیست. هست؟!

# نیکولای_آبی 

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 17:58

صفحه بندی