یک بار با فلانی منتظر تاکسی بودیم، هر ماشینی که جلوی پایمان ترمز میزد، من میگفتم: « مفهوم سلام تعریف . صادقیه؟» بالاخره بعد از سه چهار ماشین، یک نفر سوارمان کرد. فلانی خندید و گفت: «حالا اینقدر مفهوم سلام تعریف نکنی، مفهوم چیزی تعریف نمیشه ها.» حالم گرفته شد. من دوست داشتم سلام کنم. از بچگی همینطور بودم. هنوز هم همینم. تازه فقط به آدمها سلام نمیکنم. به هر مفهوم چیزی تعریف که حس کنم با سلام من خوشحال میشود یا خستگیاش در میرود، سلام میکنم. مثلاً هر روز به محض دیدن هر گربهای میگویم: «سلام پیشی.» یا یک وقتهایی که کفتری میآید و پشت پنجرهی اتاقم مینشیند، میگویم: «سلام کاکلبهسر. چطوری؟» خیلی وقتها به گلها، درختها، کرکرههای خاکگرفته و خستهی مغازهها، به باران، به کیکهای شکلاتی و به خیلی چیزهای دیگر هم سلام میکنم. شاید شما هم مثل فلانی فکر کنید دیوانهام و لزومی ندارد آدم اینقدر به همهچیز و همهکس سلام کند. اما راستش را بخواهید، خوشحالی این موجودات و اشیا برای من به دیوانهخطاب شدن میارزد. وقتی گربهی حیاطمان هر بار در جواب سلامم، میو میکند یا اسبی که هر روز باید با کالسکها یهزاران بار توریستها را دور میدان بچرخاند، بعد از شنیدن سلامم سرش را میچرخاند و تا آخر کوچه با نگاه بدرقهام میکند؛ آنقدر ذوق میکنم که دلم میخواهد تا ابد سلام کنم. سلام، سلام، سلام!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی