هوا سرد بود و آلوده. آنقدر کثیف که هر نفسی را میدادم تو، حس میکردم آخرین نفس است. کاپشنم را توی مجله جا گذاشته بودم و دستهایم از شدت سرما سرخ و چروک شده بود. از تاکسی پیاده شدم. نگاهی به صفحهی گوشی انداختم و چند خبر جدید از جنگ و مرگ و دستگیری آدمها خواندم. دلم هم مثل انگشتهایم چروک شد. با خودم فکر کردم این همه سیاهی را توی یک روز چطور میشود هضم کرد؟ راهم را کج کردم به طرف بقالی و در مقابل چشمان حیرتزدهی مردم غمدیدهی کوچه و خیابان یک ورق لواشک خریدم و شروع کردم به لیس زدن. بعضی ناراحتیها نه با اشک بیرون میروند و نه با داد تخلیه میشوند. بعضی غصهها را فقط باید قورت داد. به قول مامان: «باید یه چیزی بخوری که بشوره ببَره.» حتی اگر با یک تکه لواشک این کار را بکنی. بالاخره غمهای ترش از غمهای تلخ بهترند. نیستند؟
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی