خرید بک لینک

از میز بیزارم. از اینکه بخواهم پشت میز بنشینم و آدمهای دیگر بهخاطر میزم به من احترام بگذارند. از اینکه اعتماد به نفسم وابسته باشد به میزم، قدرتم وابسته باشد به میزم، اخلاقم وابسته باشد به میزم و در یک کلام کل جانم خلاصه بشود در «میز»، بیزارم. از اینکه من را صرفا با میزم بشناسند، در واقع من میزم باشم و میزم من، بیزارم. از اینکه برای میزدارهای کوچکتر ژست بگیرم و بعد جلوی میزدارهای بزرگتر موش بشوم بیزارم. از اینکه فکر کنم من را از ازل با میز آفریدهاند و این میز قرار است عین استخوان دنبالچه تا ابد به نشیمنگاه من چسبیده باشد، بیزارم! از اینکه بگذارم میزم به جای من حرف بزند و برای ثابت کردن خودم و تواناییهایم حرفی برای گفتن نداشته باشم، بیزارم. از اینکه یک روز مثل یک رومیزی کهنه دور انداخته شوم و جایم را رومیزی جدیدی پر کند، بیزارم. میز در نهایت، میز است و برای همین است که از میز بیزارم...

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 5:46

صفحه بندی