یک روز خیلی معمولی همانطور که داشتم خیابان محل کارم را به طرف ترمینال تاکسیها طی میکردم یکهو به سرم افتاد که باید یک روسری تکرنگ داشته باشم. یک روسری که رنگش نه طوسی باشد و نه آبی. نمیدانم آن را برای چه میخواهم. حتی لباسی ندارم که با این رنگ روسری ست بشود. اما درست ده روز است که خیابان به خیابان، مغازه به مغازه رفتهام و این سوال را پرسیدهام «شما روسری نخی که رنگش نه طوسی باشه نه آبی، ندارید؟!». چند سال پیش هم همین اتفاق برایم افتاد، دلم یک رژلب میخواست که نه صورتی باشد و نه قهوهای. آنوقتها پیش مشاور میرفتم. مشاور بهم گفته بود که این حال ناشی از نوعی بیهدفی است که سعی میکنم با هدفهای غیرقابل دسترس و کوچک خودم را از شرش خلاص کنم. گفته بود باید دنبال هدفهای مهمتری باشم. باید وقتم را صرف کارهای مهمتری بکنم تا حال خوبتری داشته باشم. ولی من اینطور فکر نمیکردم. برای همین هم کاملا جدی تمام تهران را گشتم و آن رژ لب را پیدا کردم. هنوز هم با حرف خانم مشاور موافق نیستم. روسری آبی که سهل است اما اگر یک روز ویار دخترانهام گل کند و دلم یک تولهاژدها با رنگ کلهغازی بخواهد، حتما تمام زورم را میزنم تا پیدایش کنم. اصلا شاید آینده دنیا وابسته به همین هدفهای کوچک من باشد! کسی چه میداند؟!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی