حقیقت تلخی وجود دارد و آن این است که همهی آدمها، پیر و جوان و زن و مرد و غریبه و آشنا، علاقهی عجیبی دارند که سلاح «من نگفتم!» بگیرند دستشان، حرفهایشان را پتک کنند و بعد به محکمترین شکل ممکن بکویند توی سرت، یک جوری که همهی باورهایت خرد خاکشیر بشود. یکجوری که تکتک سلولهایت تیر بکشد. یکجوری که حس کنی انقدر در طول زندگیات به هر کس و ناکسی اعتماد بیجا کردهای که دیگر اعتماددانت پر شده و دردی بدتر از درد پرشدگی مثانه همهی تنت را گرفته. یک جوری که اگر نیمدرصد –فقط نیمدرصد- میتوانستی روی آدمها و حرفهایشان حساب کنی، دیگر نتوانی. یکجوری که با خودت بگویی کاش به ازای هر آدم خوشباور، یک پزشک همهچیزدان وجود داشت؛ یک نفر که میدانست چطور دردهای ناشی از انکار را درمان کند...
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی