داریم با هم کاردستی درست میکنیم. آخرین تکه کاغذرنگیاش را که میبُرد، تند تند چند بار 1 را به هم میزند. سریع قیچی را از دستش میگیرم و میخواهم بگویم: «نه! نباید این کار رو بکنی! شب تو خونهتون 1 میشه.» که یادم میافتد من تمام عمر حپاسم بود قیچیهارا با لبه باز بگذارم سر جایشان، همیشه حواسم بود هیچ عنکبوتی را نکُشم و از زیر هیچ داربستی رد نشوم، اما باز هم توی خانهمان دعوا میشد. با خودم میگویم: «اینها همهش خرافاته.» و قیچیرا بهش برمیگردانم که هرچقدر دوست دارم لبههایش را بهم بزند. اما ته دلم، آن گوشهموشهها، یواشکی دعا میکنم شب توی خانهشان دعوا نشود...
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی